حرف های زمستانی… 

سایه اش را گم کرده،

زنی که از آینه می ترسد!

این سپیده ها… 

از این سپیده ی صبح

که دستانت را گره خورده در حلقه ی پنجه ای بی قرار به رخ می کشی،

تا آن سپیده ی صبح

که ناشکیب  گفتی “خداحافظ”

چند هزار سال گذشته،

که تارهای گیسوانم

به سپیدیِ سپیده نیشخند میزنند…

ساده لوح! 

به ندیدنم خو کن

همانگونه که به ندیده انگاشتنم…

آخر ساده لوح!

چرا فکر میکنی

تو و این روزگار ابدی هستید…

 

سلاااااااام خزان…

شب های تابستان 

خدا کجاست؟
در شب هایی که صبح نمی شوند
مگر دختری مرده باشد،
و مرده ای
به خواب مرده ای رفته باشد…

آخرین سیب 

افتاد و گندید
آخرین دانه سیب.
آدم: آآآخیش!
حوا: …
مرده بود.
(۱۳ مرداد ۹۰)

قربانی… 

از تو گذشتم
آنسان که ابراهیم از اسماعیل
- در مسلخ -
آیه نیامد؛
قربانی شدیم.

آبان ۱۳۸۸

روزها… 

این روزها عجیب دلم برای آن روزها تنگ شده،

برای همین هی میروم سراغ آن روزها، و هی این روزهایم مفت و مجانی از دست می روند.

اصلا همیشه -چه آن روزها و چه این روزها- از روزهای بی خدا و آفت زده ی تابستان بیزار بوده ام،

پس تا پاییز.

شاید روزی…

باز من می مانم… 

یک دل نه صد دل

هم که داشته باشم،

فرقی نمی کند؛

برای تو پر می کشند…

باز من می مانم

بی دل!

اردیبهشت/۱۳۸۷

حرامزاده 

خدا؛
فرزند حرامزاده ی
ترسِ از تنهاییِ انسان است…
پاییز/۱۳۸۷