سایه اش را گم کرده،
زنی که از آینه می ترسد!
- نوشته شده در تاريخ: ۱۰ دی ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | بدون نظر
سایه اش را گم کرده،
زنی که از آینه می ترسد!
- نوشته شده در تاريخ: ۷ آذر ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۲ نظر
از این سپیده ی صبح
که دستانت را گره خورده در حلقه ی پنجه ای بی قرار به رخ می کشی،
تا آن سپیده ی صبح
که ناشکیب گفتی “خداحافظ”
چند هزار سال گذشته،
که تارهای گیسوانم
به سپیدیِ سپیده نیشخند میزنند…
- نوشته شده در تاريخ: ۲۳ آبان ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۲ نظر
به ندیدنم خو کن
همانگونه که به ندیده انگاشتنم…
آخر ساده لوح!
چرا فکر میکنی
تو و این روزگار ابدی هستید…
- نوشته شده در تاريخ: ۴ مهر ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۴ نظر
سلاااااااام خزان…
- نوشته شده در تاريخ: ۶ شهریور ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۵ نظر
خدا کجاست؟
در شب هایی که صبح نمی شوند
مگر دختری مرده باشد،
و مرده ای
به خواب مرده ای رفته باشد…
- نوشته شده در تاريخ: ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۷ نظر
افتاد و گندید
آخرین دانه سیب.
آدم: آآآخیش!
حوا: …
مرده بود.
(۱۳ مرداد ۹۰)
- نوشته شده در تاريخ: ۱۲ تیر ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۱۰ نظر
از تو گذشتم
آنسان که ابراهیم از اسماعیل
- در مسلخ -
آیه نیامد؛
قربانی شدیم.
آبان ۱۳۸۸
- نوشته شده در تاريخ: ۸ تیر ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۴ نظر
این روزها عجیب دلم برای آن روزها تنگ شده،
برای همین هی میروم سراغ آن روزها، و هی این روزهایم مفت و مجانی از دست می روند.
اصلا همیشه -چه آن روزها و چه این روزها- از روزهای بی خدا و آفت زده ی تابستان بیزار بوده ام،
پس تا پاییز.
شاید روزی…
- نوشته شده در تاريخ: ۵ تیر ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۴ نظر
یک دل نه صد دل
هم که داشته باشم،
فرقی نمی کند؛
برای تو پر می کشند…
باز من می مانم
بی دل!
اردیبهشت/۱۳۸۷
- نوشته شده در تاريخ: ۱ تیر ۱۳۹۰ و در بخش : عمومي | ۸ نظر
خدا؛
فرزند حرامزاده ی
ترسِ از تنهاییِ انسان است…
پاییز/۱۳۸۷